!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

...خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده

الـان که فکر میکنم میبینم واقعـآ خوشحالم که برایِ جشن یِ آتلیه یِ خوب انتخـاب کردیم !! اولش شـاید یکم

تو فکر ِ هزینه َش بودم که یه خورده میزنه بالا ُ شـاید سخت بتونیم بپردازیم ! امـآ الان واقعـآ اگر دوبـاره برگردم به

لحظه ای که میخواستیم یِ هزینه ای بپردازیم برایِ اینکـآر ، بی شک همین مبلغ رو دوبـاره متقبل میشدیم !!

شـاید هم بیشتر ! چــون فک کنم تنهـا چیزی که به صورت ِ فیزیکی از اون روز واسمون مونده همین عکس ُ

فیلم ِ .... همین عکس ُ فیلمــی که روزی 10 بـار میبینیمشون ُ لبخنـ :) ـد میزنیم !

خیلی چیزا از اون روز مونده واسمون امـآ فقط تو ذهنمون ِ :) که یـاد آوریش لذت بخش ِ ...خـآطره هـآیِ

شیرینی که واسه رسیدن به اون لحظه خون ِ دلهـآ خوردیم .....واسه رسیدن تب ُ تـاب ِ اون لحظه ای که من

اون ُ تویِ لبـاس ِ دامـادی ببینم ُ اونم من ُ تویِ لبـاس ِ عروس ! لحظه ای که شـاید در حد ِ 1 ثانیه بود ُ مثل ِ

بـاد گذشت امـآ دوربین اون ُ واسمون همیشگی کرد :) ....

+ میشه لطفـآ دوبـاره به دوستمون سر بزنید !؟ " کیلیک "

تاريخ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393سـاعت 15:57 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

پـآییز بـآشه ُ تو بـاشی ُ دانه هـآیِ دل ِ سرخ ِ انـار ُ یک یــــآر ِ مهربـان :)

چی از این بهتـر ؟! :)

نمی دانمـ دل ِ اَنـآری َت

با خواندن ِ کدام شعر فشرده می شود

دلِ من که مثل انار ِآخر پـآیــیز

فقط با صدایِ " تــو " تـَرَک بر می دارد...

 

تاريخ شنبه بیست و چهارم آبان 1393سـاعت 14:12 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

چند روز پیش یِ سـاعت ِ اینترنتی خریدم ! دیروز صبح به دستم رسید ! با وجود ِ اینکه دوست داشتم زودتر

بـازش کنم امـآ صبر کردم تـآ محمد بیـاد ُ با هم بـازش کنیم :) " کیلیک "

دیشب هم زدیمش به دیوار!بمـاند که دو سه بـاری موقع ِ چسبوندن ِ تیکه هـآش با هم هی جرو بحث کردیم! :))

من میگفتم این بـاید اینجـا باشه همسر هم میگفت نـــــَه خیر باید اینجـا باشه ! اون میگفت کج زدی به دیوار من

میگفتم نــــَه خیر کج نیست !! :))

آخرش هم کلا دعوامون شد ُ تیکه هـآیِ آخرش ُ خودم به تنهـایی زدم !! نیشخند

.

+ یکی از دوستـآیِ گل ازتون یِ درخواست داره :) ... " کیلیک "

تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393سـاعت 15:6 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

عـآدت داره هرشب که میـآد خونه واسم تنقلات میخره ! :)

عین ِ این باباهـآیِ مهربون همیشه وقتی میرسه خونه چیزایی که میدونه دوست دارم رو واسم خریده :)

یِ شب هم که دست خـالی میـاد ُ خودش ُ ناراحت نشون میده ُ میگه چیزی برات نخریدم امشب !

امـا میبینم کیفش ُ میگیره دستش ُ زیپش ُ تا نصفه بـاز میکنه ُ خبیثـانه میخنده ! از کیفش بو میکشم ُ میگم :

نووووون خریدی واسم ! :))

همون نون ـآیی که دوس دارم :) .... " کیلیک "

.

.

هواےِ دو نفره ،

نه ابر می خواهد ، نه باراטּ ، نه يک بعد از ظهر ِ زمستـآنـی ....

فقط کافيست حواسمـآטּ به هـَم باشد ...


تاريخ سه شنبه بیستم آبان 1393سـاعت 13:30 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

وقتی دستت تو دستِ عشقته ُ آروم يه فشار کوچيک به دستت ميده ...

بی تفـآوت ازين فشار رد نشيا !!

داره باهات حرف ميزنه ... ميگه دوسِت داره !! ميگه هواتـــ ُداره !! ميگه حواست به مـَטּ باشه !!

ميگه حواسش بهت هس!! ميگه تنهـآ نيستيا!!

تو هم همينجور که دستت تو دستشه آروم انگشت شصتتُ بکش رو انگشتاش...

آره....اين يعنی نهايتــِ آرامشِ خيال :)

.

.

+ عکسـآیِ جدید هــِدِر بعضی از قسمت هـآیِ کیلیپمون ِ که من به صورت ِ عکس واستون میزارم :) اینم یِ قسمتی ِ که از آمـآده

شدن ِ همسری فیلم گرفته بودن :)

تاريخ شنبه هفدهم آبان 1393سـاعت 19:40 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

اولین مهمونـآیِ رسمی ِ مـا تقریبـا 20 روز بعد از عروسی اومدن ! :)

واقعـآ خوبه میزبـان بودن ! مخصوصـآ اگه با مهمونـآت خیلی صمیمی باشی ....

سعی کردیم بهشون بد نگذره ....زیـاد اینجـا نبودن امـا تو همون 2.3 روز هواشون ُ داشتیمـ ... " کیلیک "

یکی از بهترین روزـآش هم روزی بود که بـُردیمِشون بـآغ ! :) یِ بـآغ کوچولو امـآ سرسبز ُ با صفـآ بـا یِ

استخر وسطش ! دوست داشتم برم تو آب امـآ از بس سرد بود جرات نمیکردم ! که محمد ُ دومـآد ِ خـالم

زحمتش ُ کشیدن ُ به زور من ُ پرت کردن تو آب !!! " کیلیک "

اون لحظه ای که لبه َش بودم محمد پشیمون شده بود ُ هی به دومـاد ِ خالم میگفت نه گنـاه داره امـآ

دومـاد ِ خالم دستمو کشید ُ پرت شدم تو آب !! :|

برایِ ی ِ لحظه یخ زدم امـا دیگه حاضر نبودم از آب بیـام بیرون :))

کلا خوب بود همه چی :) اونقدر خوش گذشت که وقتی از خونمون رفتن نیم سـاعت بعد زنگ زدن ُ

گفتن حالمون گرفتَس ! :)


تاريخ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393سـاعت 18:38 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

اصلـآ جمعه روز ِ خانواده َ س ! :)

واس ِ این ِ که با همدیگه کـارای ِ خونه رو انجـام بدین ُ بعدش هم یِ قورمه سبزی بزنید تو رگ :*

جمعه روز ِ خانواده َس !! حتی اگه همه یِ خانواده َت خلـآصه بشه تو یِ نفر .... :)

" کیلیک "

.

+ یکی از دوستـآن خواسته اینجـارو معرفی کنم بهتون :) " کیلیک " یِ دختر خـانوم ِ که اگه ازش بخواین

واسه برآورده شدن ِ حاجتتون دُعـا میکنه ! :)

تاريخ شنبه دهم آبان 1393سـاعت 18:37 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

قبل از اینکه عروس بشم حس میکردم آمـاده نیستم برایِ ورود به زندگی ! برایِ گردوندن ِ یِ زندگی ِ دو نفره ُ

گرم... ! برایِ کدبـانو شدن ُ پختن ِ انواع ِ غذاهـا برایِ خودم ُ خودش....گـاهی هم برایِ یِ مهمونی صمیمی :)

حس میکردم شـاید یِ خورده سخت باشه ! هرچند که الانم گـاهی با کارایِ اشتباهم آقـآ رو عصبی میکنم :))

امـا واقعـآ خوبه ! همه چیش خوبه ! هم پختن ِ غذا هم تمیز کردن ِ خونه  هم خریدایِ روزانه !

خونمون ُ دوست دارم ! یِ خونه یِ کوچولو امـآ پـُر از حس ِ نـاب ِ زندگـــی ... :)

.

+ عکس ِ شخصی { سعی میکنم عکسـارو پایین ِ پست هـآ بزارم که بتونید ببینید ! امـآ بعدا برداشته میشن }

تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393سـاعت 18:58 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

صبح با صدایِ نفس هايش اگر بيدار شدی ،

ساده گذر نکـُن ....

خودت را مچـآله کن در آغوشش،چشمهايت را ببند...

و گوش بسپار

" زندگی " خلـآصه می شود در همين دَم ُ بازدمـ هايش

پيشانيش را ببوس آنقدر محکم که بيدار شود

و سير تماشآ کن لبخندی را که قبل از باز شدنِ چشمهايش

روےِ لبانش می نشيند

خيره شو در آن چشمهایِ خواب آلود و خواستنی

و آرام بگو :

" صـُبح بخير عزيزِ روز و شبِ من ! "

شب که شد باز هم چشمهايش را خوب نگاه کن

خستگی ِ چشمهايش را بفهم....

دستانش را بگير ُ بلند و شمرده بگو

تو برایِ من خواب آلود و خسته و پريشان

" تـــــو " هستی .... نفس می کشی .... نفس می کشم

به هميـטּ سادگی ...

تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393سـاعت 18:53 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|

میخوام از روز ِ عروسی بگم !

قرار بود ساعت ِ 10 ُ نیم آرایشگاه باشم .شب ِ قبلش بخاطر ِ استرس تا دیروقت بیدار بودم.فک میکنم در کل

3.4 ساعتی خوابیدم اما صبح که بیدار شدم واقعا اصلا استرس نداشتم ! نمیدونم چرا ! یِ آرامش ِ عجیب تو

کل ِ وجودم بود ...واسه خودم 2 تا تخم ِ مرغ نیمرو کردم بعدش آماده شدم که برم .

از اونجایی که محمد باید ساعت ِ 11 برایِ کارایِ کیلیپُ عکسـایِ تکی آتلیه میبود تصمیم گرفتم که خودم

برم آرایشگاه :)

رفتم ُ خودم ُ سپردم به آرایشگر ! روزایِ قبل خیلی حساس بودم که نکنه آرایشم بد در بیـآد نکنه اونجوری که

میخوام نباشم ُ 1000 تا فکر ِ منفی ِ دیگه ! همیشه هم ترس از اون لحظه ای داشتم که بعد از اتمام ِ کار ِ

آرایشگر بلند شم ُ تو آیینه با یِ آرایش ِ فجیع ُ بد روبرو بشم !

اما وقتی اونجا رسیدم یِ توضیح ِ خیلی کلی بهش دادم که میخوام آرایشم ملیح ُ سـاده باشه ُ خط ِ چشمم

پیدا باشه ُ اصلا سایه یِ پررنگ کار نکنه ! رژ ِ لب رو هم ازش خواستم که یِ رنگ ِ مشخص بزنه برایِ اینکه تویِ

عکس جلوه یِ بهتری داره ! شنیون هم که یِ چیز ِ جمع ُ سـاده :)

لحظه ای که کارش تمام شد و خودم ُ دیدم یِ لبخند ِ رضـایت زدم ! و به نظرم همین برایِ یِ عروس کـافیِ که

تا آخر ِ شب انرژی داشته باشه :)

لباسم رو تنم کردن و نشستم منتظر ِ دامـآد :)

وقتی که اومدن ُ صدام زدن که داماد اومده دنبالت قلبم تند تند میزد .... وقتی دیدمش دلم میخواست گریه

کنم ! نمیدونم از خوشحالی یا از نتیجه یِ صبرمون ! غم ِتمـام ِ سختی ـآ ُ سال هـآیی که به اُمید ِ این روز

سپری شد چنگ مینداختن به گلوم ! اما لبخند زدم ! پسرک واقعا دامـآد شده بود ! تیپش چهرش برازنده ی ِ

یِ دومـاد بود ! گل ُ داد دستم ُ رفتیم ! مرحله یِ دوم ِ رضـایتمندیم موقعی بود که گل رو دیدم ! همونی بود که

میخواستم ! رز ِ قرمز با برگهـآیِ جمع ُ چند تـآ مروارید :) گلهـآیِ ماشین هم خوب بودن :) اونارو هم قرمز

سفارش دادیم .

مرحله یِ سختش به نظرم فقط قسمت ِ کیلیپ ُ ژست گرفتن هـایِ طولانی برایِ عکس بود که 6 ساعت از

وقت ِ مارو گرفت !

ساعت ِ 9 رفتیم تالـآر!من در خواست کرده بودم که آهنگِ ورود آهنگ ِ لیلی ُ مجنون ِعـآرف باشه :) " کیلیک "

بعد از آتیش بازی ُ اسپند چرخوندن دور ِ سر ِ هم ُ گذاشتن ِ شـاباش رویِ میز وارد ِ تالـار شدیم ... " کیلیک "

نمیدونم چرا اما بغض ِ همه شکسته شده بود ُ با چشـآیِ اشکی دورمون میرقصیدن ُ شـادی میکردن ! :)

اما حس ِ خوبی بود....تویِ جایگـآه نشستیم ُ شـآهد ِ رقص ُ شـادی ِ مهمونـآ بودیم :)

خداروشکر برنـامه خوب پیش رفت ُ قسمت ـآیِ هیجـآنی ِ جشن هم موقعی بود که عکس ِ بزرگ ِ سر

مجلسیمون ُ به همراه ِ شـاسی هـآیِ اسپرتمون آوردن ُ بعدش هم که همه جمع شدن برایِ دیدن ِ کیلیپ ...

میتونم بگم کیلیپمون واقعـآ عـالی شده بود ! خودم که کلی دست ُ جیغ ُ زدم :)))

بعدا یِ سری عکس از قسمتـآیِ کیلیپ میزارم واستون :)

بعد ِ تالار هم یِ جشن ِ مختلط داشتیم :)) که فوق العـآده حال داد به همه ُ حتی یِ دِیقه هم وسط ُ ترک

نکردن :)) خلاصه تا رسیدیم خونه طرفـایِ 4.5 ِ صب بود ! من ُ محمد ُ مامانش ُ خواهرش اینـآ قورمه سبزی که

از شـام ِ حنـآبندون مونده بود ُ گرم کردیم ُ خوردیم بعد همگی از خستگی بیهوش شدیم !بس که شبش

تویِ فضـایِ باز بـاد به سر ُ صورتمون خورده بود من عرق بادی شده بودم ُ صبح یِ سرمـآیِ جانانه خوردم !

محمد صبح برای ِ مراسم ِ مـادر زن سلام رفت ُ بعد از یکی دو سـاعت برگشت :) بعدش هم که مامانم برامون

نـآهار فرستـاد ....

شب هم مراسم ِ پاتختیمون بود :) خدارو شکر مبلغ ِ نسبتا خوبی گیرمون اومد ُ تونستیم یِ مقدار از بدهی ـآ

رو بدیم ُ بقیه َ ش واسمون بمونه ....

 

تاريخ شنبه سوم آبان 1393سـاعت 21:36 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |