X
تبلیغات
!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

























!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

...خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده

چشم رو هم بزاریم شهریور اومده !

هنوز هیچ کـاری انجـآم ندادم :( .....خیلی استرس دارم...هی زنگ میزنم به محمد غر میزنم.میگه من اصلا

استرس ندارم چون میدونم همه چی جور میشه امـآ وقتی تو اینجور حرف میزنی منم استرس میگیرم!

دست ِ خودم نیست !خیلی کار داریم که باید انجـآم بدیم....از اونجـایی هم که محمد ازم دور ِ ُ دَم ِ دستم نیست

استرسم بیشتر میشه...هنوز تصمیم نگرفتم لباس عروس ُ کرایه کنم یا برم از تهران بخرم!محمد میگه برات میخرم

امـآ من هنوز تصمیم نگرفتم...سفره یِ عروسی ُ هنوز نرفتم انتخـاب کنم...تنهـآیی دست ُ دلم نمیره :(

دوست دارم الان وسیله هـآرو ببرم بچینم تو خونمون که لااقل خیالم از این بابت راحت شه.امـآ محمد میگه نگران

نباش وقت هست،برج ِ 5 بیـآ خونه رو بچین.

خیلی فکرم درگیره ُ استرس دارم امآ سعی میکنم جلویِ کسی بروز ندم :(

تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393سـاعت 17:38 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

یکی از قشنگی ـآیِ اولین عید ِ بـآ هم بودنمون این بود که مـآمـآنم به محمد یِ عیدی ِ دوست داشتنی داد !

یِ پلاکِ طلا که 32.33 سال ِ پیش بابام این پلاک ُ برایِ اولین عیدیِ مآمانم خریده بود ُحالا نصیب ِ محمد شد :) !!

.

+ " کیلیک "

محمد هم به من عیدی کارت ِ هدیه داد به مبلغ  ِ500 تومن و یِ پیرهن مجلسی ُ یِ شلوار جین ...همراه ِ

مقداری مخلفـات !! :)

+ " کیلیک " و " کیلیک " و " کیلیک "

اینم عیدی ِ من واس ِ محمد که قبلا دیده بودین :)

+ " کیلیک "


تاريخ جمعه بیست و دوم فروردین 1393سـاعت 17:16 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

" زטּ " باید لذّت را بفهمد. فهمیدنِ لذت کارِ مردان نیست...

اگر " زטּ " بلد نباشد از دل همین زندگیهای سگیِ کارمندی و شهرهای شلوغ و اتفاقهای بی مزه ، خنده ُ خوشی

بیرون بکشد، کلاه ِ هر رابطه پس معرکه است...

" زטּ " باید بدونِ اینکه ترس از چسبیدنِ هر اَنگی به پیشانی‌اش داشته باشد،حرف بزند، دل ببرد، قهقهه بزند،

با آهنگهای شاد بشکن بزند !!
!
همیشه یک دنیآ کارِ عقب مانده هست، جیب ِ خالی، یخچال ِبرهوت، اَخم‌های مرد، موهای زائدِ همیشه

در حال رشد !!! همه و همه همیشه هست .... امـآ :
" زטּ " باش و دل دریـآ کن ُ یک شِکَر بخــ :) ـند....

.

+ :)

تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393سـاعت 0:46 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|

نمیدونم یـادتون ِ یـا نه ! قبلا گفته بودم که تویِ اون مشکلات ِ قبل از رسمی شدن ِ مـآ خیلی هـا سنگ انداختن ُ

فتنه کردن ُ کار ِ مـارو سخت تر میکردن....

یکی از اونـا مـآمـان بزرگ ِ محمد بود....کسی که قرار بود هیچوقت نبخشمش !

امـآ امروز موقع ِ دفن کردنش ایستـادم بالایِ قبرش ُ همینجوری که تن ِ بی جونش ُ تو کفن میدیدم ُ اشک

میریختم، بخشیدمش...از خدا براش آرامش خواستم....چقدر مرگ به مـا نزدیکه....باور نمیشه کسی

که چندروز ِ پیش کنارم نشسته بود ُ حرف میزد ُ میخندید الان با یِ مرگ ِ خیلی یهوویی بره زیر ِ خـاک....

از دیروز هممون شوک شدیم از رفتنش....محمد هم خیلی دلش میخواست برایِ تشییع بیـاد امـآ نشد...

.

+ قدر ِ هم ُ بیشتر بدونیم....

تاريخ دوشنبه هجدهم فروردین 1393سـاعت 19:23 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

تعطیلات ِ مـآ امروز تموم شد ! همین لحظه ای که تقریبـا نیم سـآعت ِ محمد از پیشم رفته ....

مثل ِ همیشه رفتنش واس ِ دوتـآمون سخت ُ عذاب آور ِ ....مثل ِ همیشه موقع ِ رفتن چشم ِ هردومون خیس بود

از این جدایی ُ دوری ِ اجبـآری امـآ موقتی ....

امـآ خدارو شکر تویِ این دوهفته انقدر خـآطره یِ خوب واسمون به جـآ مونده که با یـآدآوریشون لبخند بزنیم ُ

از دلتنگیمون ی ِ ذره کمتر شه....

همه چیز خوب بود....مهمونی رفتن ـآ...دادن ِ اولین عیدی از طرف ِ " مـــآ " به بچه هـایِ فـامیل ....گرفتن ِ عیدی

به عنوان ِ عروس ُ دومـآد ِ تـآزه ....گرفتن ِ کلی عکس ِ دونفره .....

هرچقدر بگم خوب بود کم گفتم...فقط از خدا میخوام کسـایی که هنوز رسمی نشدن انشـآلا هرچه زودتر طعم ِ

وصـال رو بچشن و این حس ِ خوب ِ بـا هم بودن رو تجربه کنن :*

فـآمیلـآیِ من انقدر به محمد عـادت کرده بودن که اگه میخواستن جـایی برن میگفتن اگه مریم ُ محمد میـان مـآ

هم میـایم !! چون پسرک انقدر خوش مشرِب ُ شوخ ِ که همه خوششون اومده بود ازش .....

من فقط خدارو شکر میکنم برایِ این روزـآ....برایِ دیدن ِ نتیجه یِ صبرمون ُ سختی ـآیی که کشیدیم ....


تاريخ جمعه پانزدهم فروردین 1393سـاعت 22:30 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

خیلی وقت ِ نیومدم اینجـآ !! امـآ با یِ خبر ِ خوب اومدم :)

تـآریخ ِ عروسیمون مشخص شد....تـآلار گرفتیم.

20 ِ شهریور ِ 1393 ....



تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393سـاعت 0:25 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

امسال بهـآر ، فهميدم با تقدير نمی شود درافتاد...

و با نگاه تو نمی شود دراُفتاد

و با آمدنت نمی شود دراُفتاد ...

اين که در آغوش ِ " تـــو " خوابت را می بینمـ

يعنی مُدام در سرنوشتم راه میروی ...

امسال بهار فهميدم وقتی کنارِ هم راه می رويم

بارانی از شکوفه هایِ شکوه ، بر سرِماטּ می بارد.

امسال بهـآر برگِ معجزه را

از اين عشق نشانت می دهم " گل ِ مــَטּ "

و برگ ِ برنده را از نگاهت می دزدم.

امسال بهار هزاره یِ عشقمـ را با تـــو

جشن می گيرم و برایِ بودنت می ميرَم ....

"عباس معروفی "

+ امسـآل من 2 مـآه زودتر عیدی مُ از خدا گرفتم :)....و برایِ این عیدی تـآ همیشه مدیونِشم ....

+سال ِ نو ِ همگی مبـارک...انشالا سـال ِ خوبی برایِ همه باشه....سـالی باشه پر از سلامتی ُ دل ِ خوش ُ

وصـال ِ راحت ُ بی دغدغه برایِ جوونـآ ُ جیب هـایِ پر از پول برایِ همه :*

+ چند روز ِ اول ِ عید ُ نیستیم...سرگرم ِ مهمون بـازی ُ این صوبَتـاییم :دی

تاريخ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392سـاعت 15:35 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

دیروز رفتم براش عیدی خریدم :)

معمولـآ خرید برایِ آقـایون سخته ! چون یـآ باید لبـآس خرید یـآ یِ چیزی مثل ِ سـآعت ُ کیف ُ اینـآ ....

براش دوتـا تک پوش ِ هندونه ای خریدم ! " کیلیک "

یِ جعبه هم داشتم که خودم درست ُ راستِش کردم ُ شد این " کیلیک "

تک پوشـآ رو لوله میکنم ُ میزارم تویِ جعبه ُ بعد از سـال تحویل بهش میدم :)

بی صبرانه منتظر ِ پنچشنبه َم....مخصوصـآ صبحش....چون پسرک از راه میرسه :*


تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392سـاعت 20:57 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

اصلـآ کی میگه وقتی یِ دُختر متآهل شد دیگه همش بـاید لبـاسـایِ خـانومـانه بپوشه ُ لباساش پر باشه از چین ُ

گل ُ تور ُ حریر ُ نگین ؟؟!! :)

من تـآ وقتیکه حس میکنم جوونم دست از سر ِ لبـاسـایِ اسپرت برنمیدارم !! :دی

حتی هرچقدر هم سـاده باشن حس ِ جوونی به آدم دست میده ! :)

.

+ " کیلیک "


تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392سـاعت 15:56 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

داریم کم کم به عید نزدیک میشیم ُ همه در تکـاپو َن برایِ خرید ! خدارو شکر که من بازار نمیرم چون چیزی

نیـاز ندارم .انگآر دیگه نمیتونم تنهـا برم برایِ خرید !باید محمد بـآشه که اونم نظر بده...

امسـال رنگ ِ سـال بنفش ِ و همچنـان قرار ِ من ُ پسرک ست کنیم بـآ هم !! :)

داریم یِ چندتـآ لبـاس آمـاده میکنیم که اگه خدا بخواد برایِ عید که محمد میـآد اگه وقت شد بریم آتلیه ُ 4.5 تـآ

عکس ِ بزرگ بگیریم با لبـآس ـایِ مختلف که بعدا برایِ عروسی بزاریم کنـار ِ سفره :)

دنبـال ِ ژست ِ عکس میگردم....میخوام عکسـآمون یکم متفـاوت بـاشه ...امـآ اکثر ِ مدل ـا معمولـآ تو یِ رِنج ِ ُ

زیـاد فرق ندارن...

تاريخ شنبه هفدهم اسفند 1392سـاعت 16:45 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |