!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

...خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده

قبل از اینکه عروس بشم حس میکردم آمـاده نیستم برایِ ورود به زندگی ! برایِ گردوندن ِ یِ زندگی ِ دو نفره ُ

گرم... ! برایِ کدبـانو شدن ُ پختن ِ انواع ِ غذاهـا برایِ خودم ُ خودش....گـاهی هم برایِ یِ مهمونی صمیمی :)

حس میکردم شـاید یِ خورده سخت باشه ! هرچند که الانم گـاهی با کارایِ اشتباهم آقـآ رو عصبی میکنم :))

امـا واقعـآ خوبه ! همه چیش خوبه ! هم پختن ِ غذا هم تمیز کردن ِ خونه  هم خریدایِ روزانه !

خونمون ُ دوست دارم ! یِ خونه یِ کوچولو امـآ پـُر از حس ِ نـاب ِ زندگـــی ... :)

.

+ عکس ِ شخصی { سعی میکنم عکسـارو پایین ِ پست هـآ بزارم که بتونید ببینید ! امـآ بعدا برداشته میشن }

تاريخ چهارشنبه هفتم آبان 1393سـاعت 18:58 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

صبح با صدایِ نفس هايش اگر بيدار شدی ،

ساده گذر نکـُن ....

خودت را مچـآله کن در آغوشش،چشمهايت را ببند...

و گوش بسپار

" زندگی " خلـآصه می شود در همين دَم ُ بازدمـ هايش

پيشانيش را ببوس آنقدر محکم که بيدار شود

و سير تماشآ کن لبخندی را که قبل از باز شدنِ چشمهايش

روےِ لبانش می نشيند

خيره شو در آن چشمهایِ خواب آلود و خواستنی

و آرام بگو :

" صـُبح بخير عزيزِ روز و شبِ من ! "

شب که شد باز هم چشمهايش را خوب نگاه کن

خستگی ِ چشمهايش را بفهم....

دستانش را بگير ُ بلند و شمرده بگو

تو برایِ من خواب آلود و خسته و پريشان

" تـــــو " هستی .... نفس می کشی .... نفس می کشم

به هميـטּ سادگی ...

تاريخ یکشنبه چهارم آبان 1393سـاعت 18:53 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|

میخوام از روز ِ عروسی بگم !

قرار بود ساعت ِ 10 ُ نیم آرایشگاه باشم .شب ِ قبلش بخاطر ِ استرس تا دیروقت بیدار بودم.فک میکنم در کل

3.4 ساعتی خوابیدم اما صبح که بیدار شدم واقعا اصلا استرس نداشتم ! نمیدونم چرا ! یِ آرامش ِ عجیب تو

کل ِ وجودم بود ...واسه خودم 2 تا تخم ِ مرغ نیمرو کردم بعدش آماده شدم که برم .

از اونجایی که محمد باید ساعت ِ 11 برایِ کارایِ کیلیپُ عکسـایِ تکی آتلیه میبود تصمیم گرفتم که خودم

برم آرایشگاه :)

رفتم ُ خودم ُ سپردم به آرایشگر ! روزایِ قبل خیلی حساس بودم که نکنه آرایشم بد در بیـآد نکنه اونجوری که

میخوام نباشم ُ 1000 تا فکر ِ منفی ِ دیگه ! همیشه هم ترس از اون لحظه ای داشتم که بعد از اتمام ِ کار ِ

آرایشگر بلند شم ُ تو آیینه با یِ آرایش ِ فجیع ُ بد روبرو بشم !

اما وقتی اونجا رسیدم یِ توضیح ِ خیلی کلی بهش دادم که میخوام آرایشم ملیح ُ سـاده باشه ُ خط ِ چشمم

پیدا باشه ُ اصلا سایه یِ پررنگ کار نکنه ! رژ ِ لب رو هم ازش خواستم که یِ رنگ ِ مشخص بزنه برایِ اینکه تویِ

عکس جلوه یِ بهتری داره ! شنیون هم که یِ چیز ِ جمع ُ سـاده :)

لحظه ای که کارش تمام شد و خودم ُ دیدم یِ لبخند ِ رضـایت زدم ! و به نظرم همین برایِ یِ عروس کـافیِ که

تا آخر ِ شب انرژی داشته باشه :)

لباسم رو تنم کردن و نشستم منتظر ِ دامـآد :)

وقتی که اومدن ُ صدام زدن که داماد اومده دنبالت قلبم تند تند میزد .... وقتی دیدمش دلم میخواست گریه

کنم ! نمیدونم از خوشحالی یا از نتیجه یِ صبرمون ! غم ِتمـام ِ سختی ـآ ُ سال هـآیی که به اُمید ِ این روز

سپری شد چنگ مینداختن به گلوم ! اما لبخند زدم ! پسرک واقعا دامـآد شده بود ! تیپش چهرش برازنده ی ِ

یِ دومـاد بود ! گل ُ داد دستم ُ رفتیم ! مرحله یِ دوم ِ رضـایتمندیم موقعی بود که گل رو دیدم ! همونی بود که

میخواستم ! رز ِ قرمز با برگهـآیِ جمع ُ چند تـآ مروارید :) گلهـآیِ ماشین هم خوب بودن :) اونارو هم قرمز

سفارش دادیم .

مرحله یِ سختش به نظرم فقط قسمت ِ کیلیپ ُ ژست گرفتن هـایِ طولانی برایِ عکس بود که 6 ساعت از

وقت ِ مارو گرفت !

ساعت ِ 9 رفتیم تالـآر!من در خواست کرده بودم که آهنگِ ورود آهنگ ِ لیلی ُ مجنون ِعـآرف باشه :) " کیلیک "

بعد از آتیش بازی ُ اسپند چرخوندن دور ِ سر ِ هم ُ گذاشتن ِ شـاباش رویِ میز وارد ِ تالـار شدیم ... " کیلیک "

نمیدونم چرا اما بغض ِ همه شکسته شده بود ُ با چشـآیِ اشکی دورمون میرقصیدن ُ شـادی میکردن ! :)

اما حس ِ خوبی بود....تویِ جایگـآه نشستیم ُ شـآهد ِ رقص ُ شـادی ِ مهمونـآ بودیم :)

خداروشکر برنـامه خوب پیش رفت ُ قسمت ـآیِ هیجـآنی ِ جشن هم موقعی بود که عکس ِ بزرگ ِ سر

مجلسیمون ُ به همراه ِ شـاسی هـآیِ اسپرتمون آوردن ُ بعدش هم که همه جمع شدن برایِ دیدن ِ کیلیپ ...

میتونم بگم کیلیپمون واقعـآ عـالی شده بود ! خودم که کلی دست ُ جیغ ُ زدم :)))

بعدا یِ سری عکس از قسمتـآیِ کیلیپ میزارم واستون :)

بعد ِ تالار هم یِ جشن ِ مختلط داشتیم :)) که فوق العـآده حال داد به همه ُ حتی یِ دِیقه هم وسط ُ ترک

نکردن :)) خلاصه تا رسیدیم خونه طرفـایِ 4.5 ِ صب بود ! من ُ محمد ُ مامانش ُ خواهرش اینـآ قورمه سبزی که

از شـام ِ حنـآبندون مونده بود ُ گرم کردیم ُ خوردیم بعد همگی از خستگی بیهوش شدیم !بس که شبش

تویِ فضـایِ باز بـاد به سر ُ صورتمون خورده بود من عرق بادی شده بودم ُ صبح یِ سرمـآیِ جانانه خوردم !

محمد صبح برای ِ مراسم ِ مـادر زن سلام رفت ُ بعد از یکی دو سـاعت برگشت :) بعدش هم که مامانم برامون

نـآهار فرستـاد ....

شب هم مراسم ِ پاتختیمون بود :) خدارو شکر مبلغ ِ نسبتا خوبی گیرمون اومد ُ تونستیم یِ مقدار از بدهی ـآ

رو بدیم ُ بقیه َ ش واسمون بمونه ....

 

تاريخ شنبه سوم آبان 1393سـاعت 21:36 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

خداروشکر امروز رفتم وایمکس ُ گرفتم !

شرمنده اگه نظرات بدون جواب تایید شد اما همه رو خوندم :)

این یکماه که نت نداشتم خیلی اذیت شدم ! حس میکردم یه چیزی گم کردم ! خیلی حرف دارم برایِ گفتن :)

زندگی ِ مشترک خوبه ! خیلی هم خوب :)

خوبتر و مهم تر از همه اون حجم ِ آرامشی ِ که تزریق شده تو زندگیمون ! :)

محمد همون محمد ِ قدیم ِ ُ حتی خیلی بهتر ُ مهربونتر...نمیدونم چی بگم ! انگار همه یِ واژه ها فراری شدن

موقع ِ نوشتن ! کم کم مینویسم از مراسم ُ روزـآیِ شیرینی که برامون مثل ِ یِ رویـآ بود....

رویـآیی که هنوزم باورش نداریم انگـآر !

برایِ همه آروزیِ وصـال دارم....این ُ از ته ِ دلم میگم...

شکرت خدایِ من برایِ تک تک ِ ثـانیه هـآ :) .....

تاريخ پنجشنبه یکم آبان 1393سـاعت 17:34 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

سلام به همه ى دوستان گلم .شرمندم ميدونم غيبتم خيلى طولانى شد اما واقعا به نت دسترسى ندارم و حتى کافى نت هم نرفتم !خيلى وقته درخواست نت دادم اما خطمون مشکل داره و نشد بهمون اشتراک بدن.

فردا اگه خدا بخواد ميرم وايمکس درخواست ميدم.خدا کنه زود بهم بدن.راستى همه چى خوبه و زندگى بر وفق مراده .... :)

 

 

تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393سـاعت 2:38 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

سلام :)

بعد از چند روز ِ پرکار من برگشتم !خدارو شکر مراسم ـآ به خوبیُ خوشی تموم شد.همه چیز عـآلی برگزار شد :)

از همه چیز راضی بودم ....از لباس ُ عکس ـآ ُ آرایش َم گرفته تـآ مجلسمون :)

با اینکه آرایشم تقریبا سـآده بود اما خیلی تغییر کرده بودم !! کیلیپمون هم که عآلی شده بود ! دخترا انقد جیغ ُ

داد زدن موقع ِ پخشش که انگار هیجانشون از مـآ بیشتر بود ! :)

اگه خدا بخواد فردا راهیِ میشیم برایِ خونه یِ خودمون .... اونجا هم یِ مقدار کار داریم که باید انجام بدیم :)

فعلا هم به نت دسترسی ندارم تا برم سفارش بدم :(

فقط میتونم خدارو شکر کنم که همه چیز خوب بود :)

تاريخ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393سـاعت 15:13 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

بینِ این همه مشغله ُ خستگی یِ چیزی بهم میچسبه :)

همون وقتـایی که با لفظ ِ " عـَروسم " صدام میکنه :) ....

عـآشق که باشی رفتن نمیدانی

میمـآنی ... !!

سر ِ حرفت میمـآنی

که گفته بودی :

" تـآ ته ِ دنیـآ کنـآرَش میمـآنی "

تاريخ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393سـاعت 23:58 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|

سلام :)

بالاخره من اومدم....بعد از یِ هفته یِ پرکار برگشتم که کم کم کارایِ اینجارو هم انجام بدیم چون دیگه مراسم

نزدیکه ! این چندروز همش به بدو بدو ُ کار کردن گذشت ! از خرید ِ سرویس خواب ُ میز ِ T.V  گرفته تآ

تمیز کردن ِ خونه ُ رسیدن ُ اثـاث ـآ ُ چیدنشون !! خونه هنوز تکمیل نشده ! فقط آشپزخونه رو کـامل چیدیم ُ

راه اندازیِ یخچـال ُ لبـاسشویی موند واس ِ بعدا !

فک نمیکنم دیگه کار ِ زیـادی داشته باشیم ! فقط میمونه هماهنگی هـآیِ نهـایی که باید از آتلیه ُ مزون ُ

آرایشگـاه زنگ بزنن .... :)

.

+ این چند روزه خسته شدم ....اونم خسته شده از حجم ِ کارهـآ ...امـآ یِ خستگی ِ شیرین :)

+نظرات ِ قبل رو مجبورم بدون ِ جواب تایید کنم شرمندتونم :×

تاريخ جمعه چهاردهم شهریور 1393سـاعت 19:13 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

انشالا اگه خدا بخواد 7 ِ صبح بلیط دارم برایِ رفتن .... قرار شده وقتی رسیدم بیـآد دنبالم ! کمتر از 9 ساعت ِ

دیگه میبینمش :)

انشالا 3.4 روز هم گیر ِ کارایِ اونجاییم تا خونه چیده بشه ُ کم ُ کسری هـآ خریده بشه :)

خواستم بهتون اطلاع بدم که نگران نشین :*

تاريخ پنجشنبه ششم شهریور 1393سـاعت 0:32 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

دیروز رفتم کـآرت ـآرو گرفتم ! واقعـآ اینـایی که این همه پول برایِ کارت میگیرن خیلی راحت طلبن !

حتی به خوشون زحمت نمیدن که کارت رو از رویِ خط تـا بزنن ! بین ِ این همه کار درست کردن ِ اینـآ هم واسم

شده یِ پروسه یِ وقت گیر :|

" کیلیک " اینم از کارت ِ مـآ....سـآده ُ خوب ! البته به نظر ِ خودم :)

از سر ِ راهم خیلی خودم ُ تحویل گرفتم ُ یِ پیرهن ِ گل گلی خریدم برایِ خودم !  :) " کیلیک "

خدارو شکر دیگه امروز خریدهـآیِ چمدون ِ محمد هم تموم شد ...

.

+ یِ روزی تموم ِ این کارا واسمون آرزو بود...شکرت خدایِ مهربون :)

تاريخ یکشنبه دوم شهریور 1393سـاعت 15:57 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |