!!! مَــטּ و اُکسـیژِטּ :)

...خدایـآ !! هـَرگز کـَسی را به آنچه که قسمتـَش نیستــ عـآدَت مـَده

این روزـآ انقدر تو زندگی غرق شدیمـ که زیـاد وقتی برایِ دنیـایِ مجـازی نمونده !

اما با این وجود همیشه حواسم به اینجـآ و کسـایی که همراهم بودن هسنت :).... حتی اگه دیر به دیر بیـام !

دیشب وقتی ازم پرسید که از وبت چه خبر !؟ بهش سر میزنی ، حس کردم دیگه وقتش ِ یِ پست بزارم هرچند

کوتـآه ...فقط برایِ اینکه بنویسم خوبیم و همه چی خوبه ! زندگی پیش میره ! یِ وقتـآیی مطابق ِ میل ُ یِ

وقتـایی هم مخالفش ....

اما با همه یِ پستی ُ بلندی هـآش خوبه به نظرم ! همین که تنهـا نیستی ُ یکی کنـارته که اگه مشکلی پیش

اومد ، میتونی با حوصله ُ " دونفری " حلش کنی خودش عـآلی ِ ! :)

اگه همیشه یکی کنـارت باشه  ُ دلت بهش گرم باشه ، خیلی از چیزا رو میتونی تحمل کنی ! حتی اون

سخت سختآش ُ :)

+ کـآش خدا یِ نگـاهی به همه یِ کسـایی که منتظر ِ یِ چشمک ِ شـَن ، بندازه ُ دستاشون ُ بزاره تو دست ِ هم ...

 

تاريخ دوشنبه ششم بهمن 1393سـاعت 19:19 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

29  ُم سـالگرد ِ عقدمون بود :) .....انگار همین دیروز مراسم ِ عقدمون بود !  اومدم و نوشتم قرار ِ عقد

کنیم ! از خرید ِ هول هولکیمون نوشتم تا لحظه ای که سر ِ سفره یِ عقد نشستیم ُ مهم ترین بله یِ زندگی رو

گفتیم :) .... همون لحظه هـآیِ ناب ُ پر استرسی که واسه رسیدن بهش پایِ خیلی چیزهـآ

موندیم ُ صبر کردیم ... :)

و حالا یکسـال به سرعت از اون روز گذشته ُ ما الـآن اینجـاییم ! کنـآر ِ هم ! زیر ِ یِ سقف :) ....

.

.

يه وقتـآيی که بايد لم بدی يه گوشه ُ

جريـانِ زندگيت رو فقط مرور کنی ُ بعد بگی :

به سلامتـی ِ خودم که انقد تحمل داشتم !!! .....

تاريخ چهارشنبه یکم بهمن 1393سـاعت 0:20 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

بعضی هـآ شبیه ِ عطر ِبهـآر نارنجی هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلـَت ...

نفس میکشی ، آنقدر عمیق که

عطر بودنشاטּ را تا آخرین ثانیه ی عمرت در ریه هایت ذخیره کنی...

بعضی ها.....

شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تنگ بلورین ِ روزگارت

جانت را با جان و دل در هوایشان تازه میکنی...

بعضی ها آرامش مطلقند ...

لبخندشاטּ ، تلآلو برق چشمانشاטּ ، صدای آرامشاטּ...

اصلِ کار : " تپش ِ قلبشـآن ... "

انگار که یک دنیا آرامش را به رگ و ریشه ات تزریق میکند ...

و آنقدر عزیزند ، آن قدر بکرند که

دلت نمی آید حتی یک انگشتت هم به آنها بخورد...

میترسی تمام شوند و تو بمانی و یک دنیا حسرت...

بعضی ها .... بودنشاטּ ، همین ساده بودنشاטּ ، همین نفس کشیدنشاטּ ،

یک عالمه لبخـ :) ـند می نشاند روے گوشه لب ِ مـآטּ ...

اصلـآ خدا جاטּ :

در خلقت بعضی ها سنگ ِ تمام گذاشته ای ...!!!

سـآیه شان کم نشود از روزگارماטּ .... :)

و من چقدر دوست دارمـ این " بعضی هـآ را ..... "

تاريخ سه شنبه بیست و سوم دی 1393سـاعت 16:51 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|

یِ جمعه یِ به یـاد موندنی ُ سـرد  :)

.

.

زمستـآטּ که بیـایــَد اوضـاع بهتر میشود !!

کسی به "دو عـآشق " که از سرمـآ ، یکدیگر را بغل کرده اَند،

کـآری ندارد !! :) ....

تاريخ شنبه بیستم دی 1393سـاعت 17:19 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

ی ِ وقتـایی هم هست همه چی اونجور که دوس داری پیش نمیره ! همه چی آرومـُ عـآشقونه نیست !

یهو میزنید به تیپ ُ تـآپ ِ همدیگه ُ نـآ آرومی میـاد سراغتون ! حالا چه بحثتون سر یِ موضوعِ سـاده باشه

چه ی ِ موضوع ِ حـاد !

مهم این ِ که نزاری قهرتون  ُ دلخوریتون طول بکشه ! نزاری نصف ِ روز بشه ُ هنوز با هم سرد باشین ُ بد خُلق !

مهم نیست اسمش ُ چی بزاریم ...بزاریم منت کشی یـا زیــرِ پا گذاشتن ِ غرور ....

مهم این ِ که یِ رابطه خیلی ارزشمندتر از این ِ که با یِ بحث ُ دعوا گــَند زده بشه توش ُ سکوت ِ سنگینی

حـاکم بشه بینتون  !

من میگم جرات میخواد که بعد از یِ دعوا سرت ُ بندازی پایین ُ بی مقدمه بری بغلش کنی ُ اشکـات آروم بیـاد ُ

بوسه بارونش کنی ُ بگی که  : " بیـآ آشتی کنیم قهر بسه ! :) "

تاريخ دوشنبه پانزدهم دی 1393سـاعت 19:0 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

عشق میتونه درست کردن ِ دوتا لیوان شیرموز باشه ُ یِ ظرف خرمـآ کنجدی !!

برایِ وقتـایی که از سر ِ کار میـاد ُ خستس :) .... " کیلیک "

.

.

زنـآنه عآشق شو ...

مـَردانه از عشقت محـآفظت کن ....

و کودکـآنه سالهـآیِ ســــآل عشقت را تـآزه نگه دار :) .....

تاريخ دوشنبه هشتم دی 1393سـاعت 15:56 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

یلدایِ مـآ به روایت ِ تصویر :) .... " کیلیک "

تاريخ چهارشنبه سوم دی 1393سـاعت 9:26 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|

اولین یلدایی که کنـآر ِ هم توی ِ خونمونیم :)

واس ِ فردا مهمون دعوتــ کردیم که تنهـآ نبـآشیم .... البته حواسمون هم به رحلت ِ پیـامبر هست :(

پیشـآپیش یلدایِ همتون مبـآرک....

چه ذوقـی دارمـ که حتی

" یک دقیقه " بیشتر در کنـآر ِ مـَنی :) ....

تاريخ شنبه بیست و نهم آذر 1393سـاعت 13:17 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

میدونی ؟؟

به نظرم همیشه دوسـِت دارم این نیست که تو چشـآش نیگـا کنی ُ به زبون بیـآری !

بعضی وقتـآ باید حسش کنی ! باید به چشم ببینی :)

مث ِ همون وقتـآیی که همه یِ کارایِ من میره تو اولویت ! همیشه کارا و خریدـآیِ من مقدم میشه به کارات !

مث ِ همون وقتـآیی که میخوایم از خیـابون رد بشیم ُ سریع میـای وایمیسی سمتی که مـاشین میـاد !

مث ِ همون وقتـآیی که حواست به ظرف ِ غذا هست ُ همیشه آخرین لقمه یِ باقیمونده رو به زور میدی به من !

مث ِ همون وقتـآیی که تویِ تک تکِ کارایِ خونه کمکم میکنی ُ تویِ اون دو روز ِتعطیل که خونه ای نمیزاری من

ظرفـآرو بشورم :)

مث ِ خیلی وقتـآیِ دیگه که شیرین ِ ُ آدم دوست نداره تموم شه ..... :)

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393سـاعت 18:10 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو| |

ﺧﻮﺩﺗـآטּ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺒﯿﺪ !

ﻗﺪﺭ ِﺧﻮﺩﺗﺎטּ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ .... ﺍﺭﺯﺍטּ ﻧﻔﺮﻭﺷﯿﺪ ﺧﻮﺩﺗﺎטּ ﺭﺍ ...

ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪے ، ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ، ﺑﻪ ﻧـَﻘﻠﯽ ، ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﮎ ﺗﻮﺟﻬﯽ ...

ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺗـلـآﺵ ﮐﻨﺪ...

بگذارید ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺘـآטּ ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ...

بگذارید قــَدرِتـآטּ را بدانـَد ... بگذارید بهـآیتـآטּ را بپردازد ....

ﺁﺩﻣﻬﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !!

" گراטּ بـآشید ... :)  "

تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر 1393سـاعت 20:2 نويسنده مَریـ❤ـمـ بــآنـو|